گل پسرم بردیا
به نام خدا....
بردیای نازنینم ... عمر و نفس مامان...
که چند روز پیش یه کم سرما خوردی و مریض احوال شدی... و طبق معمول بعد از هر سرما خوردگی هم یه تب خال میزنی که حالمو میگیری شدیییییییید... ولی با تب خال کوچولو هم خوشگلی عمرم...
به دنبال این سرماخوردگی کلا اشتها رو فراموش کردی و دست به اعتصاب غذا زدی... منم که عادت ندارم اینطوری ببینمت... قاشق به دست دنبالتم تا ریزه ریزه غذا بخوری... گاهی هم از بابایی و آهنگهای شاد و جوجو و پیشی و آب بازی و یخ بازی کمک میگیریم... خواهش میکنم زود خوب شو ... بردیا خوش اشتهاش خوبه...
یه سری کلمات مریخی میگی ... مثلا موقع خوندن شعر یه توپ دارم قلقلیه... قلقلی رو یه چیزی میگی که میخوام بچلونم و بخورمت... یه لیوان آب هم روش... میگی خخخو خخیی خخه... یه همچین چیزایی...
یا وقتی میخوام سرتو گرم کنم تا از یه چیز خطرناک دست بکشی میگم تموم شد و رفت... تو هم دستاتو میزنی به هم و میگی: حموووووم.. (تموم)
به توپ میگی پوپ... با یه صدای اضافه ... و خنده دار...
میبینی که گل پسر... چیزی نمونده تا بگی قستنطنیه!!!!(امیدوارم درست نوشته باشم)
بعد از ظهرا که بچه ها توی کوچه بازی مییکنن صداشونو میشنوی و همش در حال دعوا کردن اونایی... مدام انگشتتو میذاری کنار بینیت و با عصبانیت میگی :نی نی... هیششششش از منم میخوای که همین کارو انجام بدم.... چشم.... تو جون بخواه پسرم
عاشقتیم بردیا...
عاشق بچگی کردنت... و شلوغ کردن و ریخت و پاچ کردن... و در نهایت پناه آوردن به بغل مامانی... که یعنی خسته ام و خوابم میاد.... کمکم کن تا بخوابم.... همراه با تکرار کلمه ی:دو دو (رمز بین من و بردیا)


زبونتو بخورم که موقع شیطونی همش بیرونه و در حال چرخش...





گل پسرم بردیا
